نگاتیوهای شیشه ای

                                                                                                           

 ●یکم

مانند همه خبرهای بد که کوتاه و ناگهانی می‌رسند، این خبر نیز ناگهانی و کوتاه رسید. نه راوی داشت و نه تردیدهای گفتن و نگفتن راوی. سریع و بیرحم آمد و روی صفحه یک سایت خبری نشست. "خانعلی صیامی عکاس آذربایجانی دار فانی را وداع گفت".

 

●دوم

سال 65 بود که وارد سینمای جوان تبریز شدیم. دوره‌ای طلایی که بسیاری از بچه‌های آن دوره هنوز هم فعالند. ترم اول عکاسی داشتیم با داستان نویسی و گزارش نویسی. عکاسی مان را استاد آل یاسین تدریس می‌کرد. اما با اسامی دیگری نیز کم کم آشنا شدیم. بهمنش، جدیدالاسلام و... صیامی. این آخری را کم و بیش زیاد می‌دیدیم؛ چون جهت امور انجمن به اداره ارشاد رفت و آمد داشتیم و آنجا مردی را که همیشه دوربین در دست داشت و با لهجه کلیبری صحبت می‌کرد زیاد می‌دیدیم. نام آن مرد "خانعلی صیامی" بود. در همه مراسم اداره ارشاد حضور داشت و عکس می‌گرفت. جالب این که در بین سایر کسانی که آنجا بودند و ما را زیاد جدی نمی‌گرفتند، او ما را تحویل می‌گرفت و ما را به اسم می‌شناخت و ما خوشحال از این که در اداره مهمی مانند ارشاد، ما را به اسم می‌خوانند، لذت هم صحبتی با این مرد را از دست نمی دادیم. غالبا صحبت‌ها در باره عکاسی، انجمن و مواد خام و داروی ظهور و ثبوت و کاغذ ایلفور و آگفا و  دوربین زنیط و نورسنج و... بود.     

●سوم

حیاط مجتمع را آب و جارو کرده‌اند. حس خاصی به آدم دست می‌دهد. حس کودکی و کوچه‌های خاکی و دیوارهای کاهگلی. چند سیاهپوش در حیاط ایستاده‌اند. مغموم و سر به زیر. داخل مجتمع چهره‌های آشنا زیادند. همه به هم تسلیت می‌گویند. اینجا دیگر حس عزاداری و تشیع جنازه محسوس است.

●چهارم

درست یادم هست. سال 67 و در تشیع جنازه استاد شهریار بود که استاد صیامی را پرکارتر از همیشه دیدم. همه جا حضور داشت. پشت سر آمبولانس، پیشاپیش حضار، بالای جرثقیلی که نماد مقبره الشعرا شده بود و همچنین مدفن استاد که ما نتوانستیم راه پیدا کنیم و در محوطه قبرستان ماندیم. عصر هم در مراسم شام غریبان در مسجد کبود، از شعر خوانی اساتید دیگر تصویر برداری می‌کرد. آن سالها دوربین‌های ویدیویی هنوز رواج نداشت و آقای صیامی، با تنها دوربین ویدیویی اداره ارشاد مشغول تصویربرداری بود و یکی دو نفر از بچه‌های انجمن نیز به او کمک می‌کردند. مانده بودم چگونه بعد از آن همه دوندگی صبح، هنوز هم سرپاست و با چالاکی رفته و نورهای 800 را جابجا می‌کند. آن روزها یکی از عکس‌هایش خیلی مشهور شد. عکس شسته رفته ای از استاد شهریار که حالا بعد از این همه سال مشهورترین عکس استاد نیز هست. این عکس تا چهلم استاد چند هزار بار چاپ شد. بعدترها بود که یک عکس دیگرش مشهور شد. عکسی که در جشنواره عکسی در ژاپن، جایزه اول را بخود اختصاص داد. عکسی از یک خانواده روستایی که دور یک کرسی جمع شده اند و بوضوح زندگی در آن فضای سرد، به شکلی گرم و لذت بخش ادامه دارد. این عکس  و این جایزه نام صیامی را در سایر استانها مطرح ساخت. هر چند بعد‌ترها تصویری از عاشیق چنگیز مهدی پور را ایستاده بر بالای صخره ای در قاب عکس خود گرفت که به تمامی، عظمت و مجد این هنر را یکجا به ضیافت چشمان بیننده می برد.

●پنجم 

مراسم ساده و آبرومندی برپاست. ترمه‌ای بر روی تابوت کشیده اند و رویش دسته گل سفیدی گذاشته اند. مسئولان در باره ایشان صحبت می‌کنند و این که چقدر کم ادعا و ساده بود و ضایعه‌اش جبران ناپذیر. به در خواست استاد جدیدالاسلام، خسرو سرتیپی همشهری اش شعری می‌خواند و همه شانه‌های اهالی سالن به آهستگی می‌لرزند.

 

●ششم

سال 67 است که قرار است عازم خدمت شوم. چند روز قبلش در نمایشگاه دفاع مقدس که در باغ گلستان برگزار شده، صحبت از این می‌شود که یک نفر عکاس برای عکاسخانه پادگان ارتش لازم است و پیشنهاد می‌کند که خودم را به فردی که می‌گوید، معرفی کنم. هنوز یکی دوسال نیست که آشنا شده‌ایم و هنوز صمیمیت خاصی بین مان نیست. اما او بسان کسانی که سالهاست می‌شناسدم، برای این کار تقلا می‌کند. راستش این تلاشش برای کسی چون من که روابط اجتماع را در بده بستان‌های سوداگرانه دیده است، قابل فهم نیست. در نتیجه ماجرا را زیاد جدی نمی‌گیرم. اما یک شب پاییزی و در یکی از آن شبهایی که برق همه شهر، به رسم آن سالها قطع شده بود، عازم خانه بودم، نور ماشینی در خیابان از پشت سطح آسفالت را روشن کرد. قدری مکث کردم تا رد شود. اما ماشین که نزدیک شد، ماشین جیپ استاد صیامی را شناختم. با تعجب نزدیک رفتم و توضیح داد که آدرس خانه‌مان را با چه مصیبتی پیدا کرده و قرار اعزام فردا صبح را گذاشته. راستش در آن لحظه، من نه به قرار و نه به عکاسخانه‌ای که حتی بعدها نیز نشد، نمی‌اندیشیدم. در آن ظلمت خیابان، به مردی می‌اندیشیدم که می توانست در این سوز شبانگاهی پاییز در خانه و کنار بخاری‌اش باشد و خود را فارغ از این تکلیفی بداند که او را تا بدینجا کشانده است.

 

●هفتم

جنازه را از داخل سالن بیرون می‌آورند. در حیاط فاتحه‌ای می‌خوانند و دوباره راه می‌افتند. همه هستند. سر را که بر می گردانی، همه جا را پر از چهره‌های آشنا می بینی. پیش رفته و به استاد آل یاسین و استاد بهمنش تسلیت می گویم. نمیدانم چرا ولی حس می‌کنم آنها خاطه مشترک زیادی را با هم داشته اند. در این لحظه ناگاه مسیر جنازه بر می‌گردد و به سمت درختان حیاط مجتمع می‌رود. نزدیک درختی جنازه بر زمین می‌نشیند. فاتحه‌ای خوانده شده و فرزند استاد صیامی "آیدین" فراخوانده می‌شود تا جرعه‌ای آب بر نهالی که پدر چند سال پیش و موقع افتتاح مجتمع کاشته بود، اینک به یاد پدر بریزد.

●هشتم

شاید سال 73 است که از طرف اداره ماموریت می‌یابم تا گزارشی از نمایشگاه آیدین صیامی، کریم ارجمند و خود استاد صیامی در نگارخانه مانی تهیه کنم. آیدین هنوز کوچک سال است و همین موجب حیرت بازدیدکنندگان می‌شود. صیامی خود اینک استادی نام آور است. کتاب فاخر "طبیعت آذربایجان" از سوی انتشارات سروش چاپ شده و استقبال خوبی از آن شده است. عکس‌هایی بغایت زیبا که قاب بندی‌های حساب شده، از مولفه های عکس‌های این کتاب است. عکس‌هایی که در دوران غیر فتوشاپی گرفته می‌شدند و فشار دگمه، عکس را تثبیت می کرد؛ نه تصحیح‌های سهل انگارانه رایانه‌ای. استاد در مورد کارهای خودش و آیدین توضیح می‌دهد و گله می‌کند از کسانی که موذیانه، آثار آیدین را باور ندارند. آیدین اما قدری با تپق، راوی عکس‌های خود می‌شود و معلوم است که غریزه این کار را دارد. درست مانند پدر که درس عکاسی نیاموخته، خود عکاسی تمام عیار شد. حال استاد را نمی‌شود بدون دوربین روی گردنش تصور کرد. مگر در جشنواره‌ها و بویژه در جشنواره وحدت که غالبا داوری آثار را بر عهده دارد. نامش خیلی بزرگ شده است. بزرگتر از خودش. اما خودش همان آدم ساده و کم ادعایی است که حتی لهجه کلیبری اش تغییر نکرده.  استاد فیلمبردار هم هست. چندین فیلم شانزده میلی متری را فیلمبرداری کرده. اما عکاسی را بیشتر ترجیح می‌دهد. حتی عکاسی فیلم هم می‌کند. اما عشقش همان طبیعت آذربایجان است با ماشین جیپش که در هر رفت و آمدی کلی فریم دشت می‌کند. شاید بخاطر نزدیکی اش با طبیعت است که خالص مانده. در بسیاری از مجامع که به هم می‌رسیم، همان حس و حال دهه شصتی را پیدا می‌کنم. انگار همه خصلت‌های خوب آن دوران را با داروی ثبوت در خود ثبت کرده است.

●نهم

جنازه را داخل آمبولانس می‌گذارند. مقصد قطعه هنرمندان وادی رحمت است. تلاطمی بین حضار می‌افتد تا راهی شوند. آمبولانس که راهی می‌شود خانمی که نمی‌دانم چه نسبتی با استاد دارد، چند قدمی بدنبال آمبولانس می‌رود و این از چشم یک عکاس پنهان نمی‌ماند. آمبولانس دور می‌شود.

●دهم

 

خوب که فکر می‌کنم می بینم عکاسان زیاد، خوب و با سوادی طی سالهای بعد در شهرمان رشد یافته و مطرح شده‌اند. حال ما انجمن هنر عکاسی داریم. جشنواره عکس فیروزه داریم. کلاس‌های آموزشی داریم. اردوهای عکاسی داریم. اما راستش را بخواهید حال و هوای اساتید عکاسی آن دوران چیز دیگریست. سادگی و بی پیرایه بودن آن اساتید، تکرار شدنی نیست. نمی‌دانم؛ اگر خرافی بودم می‌گفتم مربوط به بوی داروی ثبوت و کاغذ ایلفور و صدای پرده شاتر و نور قرمز تاریکخانه می‌شود. شاید اعجازی در آن صدای مکانیکی باز و بسته شدن شاتر وجود داشت که اساتید عکاسی ما، علاوه بر عکاسان خوب، سوژه‌های خوبی نیز بودند. شاید تاثیر آن نگاتیوهای سیاه و سفید بود که از این آدمها پوزیتیوهایی می‌ساخت که در نقاط طلایی قاب زندگی ما می‌نشینند. شاید آن دوربین‌های زنیط و لوبیتل و پراکتیکا روحی داشتند که از چشمی‌های شیشه‌ای آن خارج شده و بر جسم سوژه‌هایشان می‌نشستند. راستی می‌دانستید قدیمی‌ها به نگاتیو می‌گفتند "شیشه"؟ این چه دیدگاهی است که نگاتیو یا منفی‌ها را بسان شیشه می‌بیند؟ آیا قدری عجیب نیست؟

 خانعلی صیامی از نسلی بود که نگاتیو را شیشه می‌دید!

 

                                                                                                    

/ 3 نظر / 62 بازدید
آذر

سلام و صبح بخیر . یادشان گرامی و پر رهر و باد .

ava

salam mer30 b3 khoneh man sar zadi mer30 are rast migi degh nemesh zoraki be zndghi labkhabd zad