یکم: بچه که بودیم، نیمروزهای تابستان برای اینکه با شوخی ها و بازیهایمان داد بزرگترها را درنیاوریم، مادر برایمان قصه می گفت همچنین شب های پاییز که درازای آن را می بایستی تدبیری می کردند، گوش به قصه های رادیو آذرابادگان می دادیم و با این قصه ها ما با جهانی آشنا می شدیم که شخصیت های آن هر چه می خواستند انجام می دادند و از چیزی و کسی باکی نداشتند و آخر سر هم همه چیز به خیر و خوشی تمام می شد. این جهان همیشه برای ما شیرین اما دست نیافتنی بود.
دوم: قدری که بزرگ تر شدیم فهمیدیم که تازه اول ماجراست و فاجعه بزرگتر در راه است و آن دنیای بزرگانه ای است که با بیرحمی تمام انتظارمان را می کشد. این دنیا با دنیایی که سپری اش کرده بودیم بکلی تفاوت داشت. این دنیا مسئولیت پذیر، جدی، غیر قابل گذشت و کینه ورز بود. در حالی که در کودکی مسئولیتی نداشتیم و خطاهایمان با اغماض بزرگترها همراه بود.
سوم: جهان بعدی را زمانی کشف کردم که با فیلم و سینما آشنا شدم. لذتش مشابه همان لذت دنیای قصه های کودکی بود. در این دنیا زندانی ها می توانستند فرار کنند(پاپیون، آنکه گریخت، فرار از زندان)، بی گناهان عاقبت در دادگاه ها تبرئه می شدند (از راه رسیده ای در غبار)، وبی وفایان به عهد خود وفا می کردند(پرستوها به لانه باز می گردند)
چهارم: بزرگتر که شدم با جهان دیگری هم آشنا شدم و آن جهان رسانه بود. اشتباه نشود منظورم رسانه های کفر آمیز شرق و غرب نیست. منظورم همین رسانه معظم و شریف دیداری و شنیداری خودمان است. در این جهان تا سالیان سال خبری از فقر و بی عدالتی و اعتیاد و ایدز و دختران فراری و زنان خیابانی و خط فقر و آدمهای سیاسی و... نبود و هرچه بدی و پلشتی و بی عدالتی و اعتیاد و بدبختی بود مال جهان استکباری بود. ما یک عمر باور کردیم که کشور ما گل و بلبل است، معتاد نداریم، خودفروشی مال غرب است، بهترین اقتصاد هستی مال ماست، اینجا هیچ کس دروغ نمی گوید، نابترین عاطفه ها مال ما شرقی هاست، بیکارها خودشان می خواهند بیکار باشند وگرنه معنی ندارد که بیکار باشند و نهایت آنکه جهان بیرون از جهان ما سراب است و بهشت زیر پای ماست.
پنجم: چندی پیش یکی از تحلیل گران غالبا سیاسی که اخیرا سینمایی هم شده راجع به هالیوود و ساختن جهان موازی parallel world صحبت می کرد. (هرچند بالاخره من نفهمیدم این ساختن جهان موازی بد است یا خوب چون با لحن گلایه آمیز می گفتند که سینمای ما از ساختن چنین فیلم هایی پرهیز می کند و تعدادش در جشنواره اخیر یک مورد بیشتر نیست) این جهان موازی با ساختن فیلم هایی مانند: ماتریکس و تلقین و سریال لاست و ... بوضوح روشن است. شاید منظور ایشان از تحلیل و کشف جهان موازی چنین فیلم هایی کارکرد استکباری و صهیونیستی آنهاست که باز هم روشن نکردند. کاری به تحلیل ایشان ندارم. اما درست که نگاه می کنم می بینم، ما اساسا و از بدو تولد نه در جهانی موازی ، که در جهانهای موازی زندگی کرده ایم. دلیل؟ دلیلش در بند بعدی لطفا:
ششم: تا چندی پیش فکر می کردیم که جهانی که در آن زندگی می کنیم بهشت آسمانی است که بر زمین روییده و... اما بناگاه دیدیم اخلاقی که از آن دم می زدیم بشدت رو به افول است. مقابل دوربین و در میدان کاج آدم می کشند، به حریم خصوصی افراد بصورت گروهی وارد شده و تجاوز به عنف می کنند، قراردادها صوری شده تا مالیات پرداخت نشود. مدرک ها جعلی از آب در می آید، مناقصات صوری اجرا می شود، فیلم ها بشدت متزورانه است و رسانه ها بشدت متظاهرانه، دروغ گفتن از آب خوردن هم راحت تر است و ...
هفتم: نتیجه: ما از انشای خودمان نتیجه می گیریم که همچنان در دنیاهای موازی زندگی می کنیم بدون اینکه آب از آب تکان بخورد و کک کسی بگزد. فقط یک سوال مطرح است و آن اینکه چرا همچنان اصرار داریم ادعا کنیم که فقط در یک دنیا زندگی می کنیم؟ ما که می دانیم جهان های موازی ما را در بر گرفته است؟
سلام . مدتی است که این مثنوی تعطیل شده است. دلایلش زیاد است که فعلا به آن نمی پردازم. یعنی فرقی هم به حال خواننده ندارد. فقط همین حد که زنده ایم و نفسی می آید و قرار است دوباره بنویسیم همین. اما در این مدت اتفاقاتی نیز افتاده که ذکر کردنش خالی از لطف نیست. خصوصا برای دوستانی که جویای احوال بودند.
یکم: تیر ماه هشتاد و هشت بود که از پایان نامه ام دفاع کردم و فارغ التحصیل شدم. عنوان پایان نامه ام" بررسی نقد جامعه شناختی ادبیات نمایشی براساس مکتب تضادگرایی" بود که مورد استقبال دوستان و اساتید واقع شد. شرحش در پست های بعدی شاید!
دوم: شهریور و مهر ماه هشتاد وهشت بود که یک تله فیلم کار کردم با عنوان "رنگ های زندگی" که ششم مرداد ماه از شبکه دوم سیما پخش شد. این کار هم برای خودش داستانی داشت که بماند. شناسنامه این تله فیلم هم در پست های بعدی شاید!
سوم: تابستان و پاییز امسال مشغول تولید مجموعه آپارتمانی شصت و پنج قسمتی بودیم بنام دوز چورک (نان و نمک) که از شبکه استانی سهند پخش شد. کارگردانی تلویزیونی این کار با من بود و کارگردانی هنری اش با خانم امینی. راست و دروغش با آنهایی که آمار گرفته اند؛ می گویند مجموعه پر بیننده ای بوده!
چهارم:پاییز و زمستان امسال مشغول تهیه مجموعه برنامه ای هستم با نام "قیسا فیلم" که به فیلم های کوتاه تولید شده در استان می پردازد. در هر برنامه یک فیلم پخش و مورد نقد و بررسی قرار می گیرد همراه با نقطه نظرات و فیلموگرافی کارگردان. فعلا چهار برنامه پخش شده و در همین چهار برنامه استقبال دوستان خوب بوده است. زمان پخش هم هر هفته پنجشنبه ها ساعت ٩ و یا بقول رسمی تر بیست ویک!
پنجم: مادر بزرگ فوت کرد. همه مادر بزرگ ها می میرند و در این شکی نیست؛ اما من زندگیم را مدیون مادر بزرگم هستم چون در کودکی مرا از مرگ حتمی در حوض خانه شان نجات داده بود. بیاد دیالوگی از مادر حاتمی می افتم مادر مرد از بس که جان نداشت!
ششم:بنا به دلایل شخصی فعلا و موقتا ساکن بوشهر شده ایم. فقط جای دوستان در این هوای زمستانی/ بهاری بوشهر خالی. این یک تعارف نیست مردمان بوشهر واقعا آدمهای خوبی هستند.
هفتم: فعلا همین قدر تا بعد. شرح این هجران و این خون جگر/ این زمان بگذار تا وقت دگر
یکم : خب بسلامتی لیگ هم با همه حرف و حدیث هایش تمام شد و استقلال قهرمان . کاری به باخت ذوب آهن ندارم و اقبال استقلال و فوتبال پاک مجید جلالی . تمرکزم روی نکته ای انحرافی است . در برنامه نود یکی دو هفته پیش ، مدیر عامل تیم سقوط کرده برق شیراز ، عامل ناکامی این تیم نیم قرنی را مسائل مالی عنوان می کند و می گوید که به کمبود مالی باختند و آنها با ریاضت در لیگ مانده بودند و به اصطلاح خودمان آبروداری کرده و با سیلی صورت هایشان را سرخ نگه داشته بودند . و در ادامه گفتند که هزینه این فصل تیم برق یک میلیارد و چهارصد میلیون تومان بود . این را فعلا داشته باشید .
دوم : هزینه پر حرف و حدیث ساخت سریال یوسف پیامبر به روایت مسئولان سازمان هشت میلیارد تومان است که به اعتبار نقل قولها چهار میلیارد یک نهاد و چهار میلیارد دیگر را نیز نهاد دیگری تقبل کرده است که سر جمع می شود شانزده میلیارد تومان . این یکی را هم فعلا داشته باشید .
سوم :بگذارید این دفعه با دیگر دوستان هم عقیده نباشم و از فروش و اقبال فیلم اخراجی های ٢ ده نمکی خوشحال باشم . فروش بالای ۶ میلیارد (تا به امروز) حسادت من یکی را بر نمی انگیزد که هیچ ، بلکه خوشحال هم می کند . کاری ندارم که این فیلم از چه رانت هایی استفاده کرده و چه حرف و حدیث ها در مورد کارگردان این فیلم هست - لااقل در این یادداشت فعلا با این مسائل کاری ندارم - اما هر فروش خوبی در عرصه صنعت سینما یک اتفاق خجسته ای است . خواه این فیلم مارمولک باشد خواه آتش بس و خواه اخراجی ها .
چهارم : حداقل خاصیتی که سریال یوسف پیامبر دارد این است که تابحال هزینه خود را درآورده با آگهی هایی که قبل از پخش اش می گیرد . به روایتی تعرفه هر ثانیه آگهی قبل از پخش این سریال یک میلیون و چهار صد هزار تومان است و در یک حساب سردستی می شود سود حاصله را به چشم دید . عواید فروش به شبکه های دیگر و تاثیرات فرهنگی آن فعلا بماند .
پنجم : خاصیت فروش فیلم اخراجی ها در این است که روح دوباره به کالبد سینمای بی رمق دمیده شده و فرهنگ فیلم دیدن در خانواده دوباره احیا می شود و چند نفر از قبل این صنعت فراموش شده نان می خورند که این اتفاق نیاز غیر قابل انکار جامعه ماست .
ششم : اما اتفاقی که در فوتبال کشورمان می افتد : هزینه یک تیم که ریاضتمندانه آبروداری کرده و با سیلی صورتش را سرخ نگه داشته یک میلیارد و چهارصد میلیون تومان برای شش ماه است بدون اینکه در آمد خاصی داشته باشد و یا تاثیر مثبتی در فرهنگ این جامعه ایجاد کرده باشد . حساب کنید هزینه های تیم هایی مثل استقلال و پرسپولیس را و دستاوردهایی که به دنبال دارد برخی از این دستاوردها بدین قرارند : در ورزشگاهها فحش خواهر و مادر به داور و مربی های رقیب امری معمولی می شود ، عده ای این وسط به عنوان دلال سودهای کلانی به جیب می زنند ، آبرو و حیثیت ملی در بازیهای باشگاههای آسیا به واسطه بازیهای ضعیف تیم های پفکی لگد مال می شود ، باندها و مافیاهای مخوفی و حکومت های پنهانی شکل می گیرد ، برخی مربیان از قرارداد بازیکنان درصد می گیرند ، در ورزشگاهها کتک زدن به گزارشگران و فیلمبرداران امری عادی می شود ، دوپینگ غوغا می کند و دست آخر دامنه این ناپاکی به حوزه مدیران هم می کشد و یک خبر راست از جناب ایشان ساطع نمی شود . یک روز قطبی را در عرض هشت ساعت عوض می کنند و دیگر روز مایلی کهن را استعفا می دهند و قطبی را می آورند و دیگر ناپاکی های ریز و درشتی که شمایان بهتر از من می دانید . اما با این حال همچنان ارقام درشتی به حلق این صنعت مریض و نابازده ریخته می شود و این صنعت نه تنها خودش را به فساد می کشد ، که جامعه را نیز در آتش ناپاکی اش می سوزاند .
هفتم : در جامعه ای که هزینه های تفریحی اش آنهم از نوع نه چندان سالمش ، بیشتر از هزینه های فرهنگی اش باشد وضع بهتر از این نمی شود .
پی نوشت : یاد دو دیالوگ طلایی از دو فیلم افتادم :
اول ، (فیلم کمال الملک) _ ناصرالدین شاه خطاب به عضدالملک : مدرسه هنر مزرعه بلال نیست که هرسال محصول بهتری بدهد . در آسمان هم چندین ستاره می درخشند الباقی سوسو می زنند .
دوم ، (فیلم ناصرالدین شاه ) _ امیرکبیر خطاب به ناصرالدین شاه : اگر نیتی یک ساله دارید گندم بکارید اما اگر نیتی پنجاه ساله دارید سینماتوگراف بخرید . سینماتوگراف آدم تربیت می کند .
یکم : قدیمی ترین نوروزی که یادم می آید شاید مربوط به نوروز سال ۵۴ یا ۵۵ باشد . دقیقا همان حس هایی را داشتم که در شعر ترانه بوی عیدی / فرهاد آمده است . حلاوت عیدی ، دوچرخه ای که دایی برایم خریده بود ، هفت تیر ، چهارشنبه سوری ، تخم مرغ رنگ کرده ، قلک و پول و ترس کم شدن از شمردن زیاد ، و ... کلی چیزهای دیگر . اما از همه مهمتر چند برنامه تلویزیونی و یک فیلم است که بیادم مانده . یک برنامه استودیویی که از یک حکایت قدیمی روباه و پرنده اقتباس شده بود و تاسالهای سال فکر آن پرنده بودم که جوجه هایش را به روباه می داد تا درخت را اره نکند . برنامه دیگر که یادم مانده برنامه ای بود به اسم غلام بودبودکی که هجو لات ها بود و دستمال یزدی که همه بازیگرانش کودک بودند و بالاخره فیلم حسن کچل مرحوم حاتمی .
دوم : نوروزهای بعدی تقریبا شبیه هم بودند تا نوروز ۵٨ که تازه انقلاب شده بود و همه همسایه ها کوچه را آذین بندی کرده بودند فرش و گل و کاغذهای رنگی و شیرینی . ما هم چندین گلدان شمعدانی و فرش به این جشن خود جوش داده بودیم و ...
سوم : نوروز ۵٩ یا ۶٠ بود که خوره کتاب شدم . بقدری عاشق کتاب بودم که طول عید را کتاب می خواندم . از کانون پرورش فکری یک کتاب قطور بنام پتی شز اثر آلفونس دوده نویسنده رمانتیست فرانسه را آورده بودم و حتی در دید و بازدیدها می زدم زیر کاپشنم و یواشکی می خواندم . تصور کنید قیافه پدر و مادرم را بعد از لو رفتن این ماجرا !
چهارم: نوروزهای بعد هم تقریبا همه شبیه هم بودند . چندین برنامه تلویزیونی و فیلم ( مانند فیلم سینمایی کمیسر مولدووان) که قبلش برنامه های پخش اش در یکی از روزنامه ها چاپ می شد و ما برای بدست آوردنش سرودست می شکستیم و یادم هست یکی از همکلاسی های ما که بچه زرنگ و طبیعتا سوسول هم بود یک نسخه داشت که به هیچکس نمی داد و آخرش یکی از بچه های تخس کلاس کش رفت و همه از روی آن نوشتند و دست آخر اون پسره ماند و گریه که امانش نمی داد .
پنجم : از جمله نوروزهایی که یادم نمی رود نوروز سال ۶۶ بود که بخاطر بمباران به خانه یکی از اقوام در یکی از شهرهای مجاور رفتیم . و همانجا بود که کلی کتاب از کتابخانه آنها برداشته و خواندم که مهمترینش در انتظار گودو / ساموئل بکت بود و چند کتاب از شریعتی . همان سال نقد کوتاهی برای یکی از فیلم ها هم نوشته بودم که در شماره نوروز مجله فیلم چاپ شده بود و سر از پا نمی شناختم .
ششم : نوروز سال ۶٧ سر خاک اسماعیل بودم .
هفتم : نوروز سال ۶٨ را در خدمت و پادگان زنجان بودم . به اتفاق دوستم تصمیم گرفتیم این چند روز تعطیل را مسابقه تنبلی بگذاریم بطوریکه از تخت پایین نیاییم الا برای کارهای ضروری ! ناهار و شام را هم که دائما غذای مانده می خوردیم تا کمترین زمان را برای سرپا بودن سپری کنیم . نمیدانم چند کتاب خواندم و چقدر تلویزیون دیدم فقط اینرا می دانم که در انتهای تعطیلات از خوابیدن و دراز کشیدن متنفر بودم .
هشتم : نوروز سال ٧٠ بود که فیلم کوتاه دوران سفر راساختم . دقیقا از چند روز مانده به عید دنبال خانه قدیمی می گشتم که آخر سر در یکی از کوچه های قدیمی شهر پیدایش کردم . ماجرای پیدا کردن خانه قدیمی خودش حکایتی داشت تا آخر سر با آن خانه به توافق رسیدیم که از روز دوم عید کار کنیم . همه مردم در دید و بازدید بودند و من به اتفاق دوستان در آن خانه زیبا کار می کردیم .
نهم : نوروز سال ٧٣ بود که بدنبال عصیان های روحی و فکری ! تصمیم گرفتم هیچ جا نروم . یک ساک پر از کتاب برداشتم و به خانه خواهرم که خالی بود رفتم و تا سیزده فقط خواندم و نوشتم . محصول آن چند طرح و دو فیلمنامه کوتاه و یک سریال بودند که هنوز هم خاک می خورند .
دهم : نوروز ٧۶ همدان بودیم و نوروز های بعد هم اتفاق خاصی نیافتاد تا اینکه نوروز ٨٣ رفتیم جنوب . شلمچه و طلائیه و فکه و سوسنگرد و اهواز و اندیمشک و آبادان و خرمشهر و دزفول و شوش و شوشتر و خرم آباد و کرمانشاه و سنندج و ...
یازدهم : امسال یک برنامه کاری برای نوروز طراحی کرده بودم که تصویب نشد . یک برنامه مستند که لحظه تحویل را در فضاهای متفاوت ثبت می کرد . با این حساب برنامه خاصی ندارم . شاید یک مسافرت خانوادگی به گرگان .
پی نوشت : هنوز سر دیدگاه سالهای قبلم راجع به عید هستم و هنوز کامم ازجیب های خالی پدران شرمگین تلخ می شود و تنفرم از تازه به دوران رسیده هایی که عطش پر کردن جیب هتلداران دبی و آنتالیا می کشدشان افزون . نوروزتان پیروز !
بعد از سالها دوباره دیدمت . هنوز هم ساکتی . هنوز هم شکسته ای و هنوز هم رنج می کشی . اما نمی دانم هنوز هم معتقدی که تقدیر دل آدم است .
دیروز بعد از سالها بخش هایی از سریال رعنا ساخته داوود میرباقری را دیدم . بعد از این همه سال و با هجوم سریال های رنگارنگ و متنوع سالیان اخیر ، هنوز هم حس می کنم رعنا در صدر انتخابهایم است . مضمونی کهنگی ناپذیر ، دیالوگهایی چند لایه و روان ، بازیهایی درخشان ، قصه ای محکم و روایتی بدیع - که نه تنها در زمان خود بلکه اینک نیز این روایت تازه و غریب می نماید - همه و همه از این سریال ، خاطره ای دلنشین در ذهن من ساخته اند . نسل من و دوستان نزدیکم سالها با خاطره خوش این سریال زیسته اند . هنوز هم شخصیت جواد دانایی را دوست دارند و هنوز هم حس می کنند دایی ها چگونه بیخ گوششان بر برجها سوار می شوند و عشق را به پول می خرند و ارث پدر را به قیمت دل رعنا بالا می کشند و جواد ها را ارزان می فروشند . هنوز هم خاطره آن کوچه و دوچرخه ، بی هیچ زنگاری در ذهن شان نقش بسته و خیلی وقتها دلشان برای آن کوچه خلوت و عشاق محجوب لک می زند و سیبی که از پشت آن دوچرخه می ریزد نه عرفان ساختگی ، که دوست داشتنی محرمانه را برایشان تداعی می کند . هنوز هم جواد دانایی را قهرمان دانایی و تاریخ می دانند و رعنا را قامت بلند استقامت . هنوز هم با یاد آوری خاطره گم شدن سهراب پشتشان تیر می کشد و هنوز هم برای شنیدن صدای انقلاب دلتنگ می شوند . هنوز هم بر دردهای دل رعنا سوگوارند و بر سکوتهایش ناشکیب . اینهمه را یک نسل از یک سریال به ارمغان برده است و این کم چیزی نیست . کدام سریال را بیاد دارید که بعد از گذشت هفده سال از زمان پخشش چنین حسی را در مخاطبش برانگیزد ؟
اما من هنوز در فکر آن صحنه ای هستم که رعنا پیکر بی روح و تیرباران شده جواد را در سردخانه و در سکوتی مهیب مشاهده کرد ! راستی چه کشیدی رعنا ؟ چه کشیدی ؟
یکم : در جامعه شناسی اصطلاحی بنام کارکرد یا وظیفه (founction) وجود دارد که برای هر پدیده ای قابل تصور می باشد . منظور از کارکرد ، وظیفه ای است که هر پدیده مادی یا معنوی موجودیتش را با آن تعریف می کند برای مثال کارکرد یک میز آن است که چیزی بر روی آن بگذارند و یا کارکرد یک لباس آن است که با آن بدن را بپوشانند و ... این کارکردها زمانی پیچیده می شوند که دامنه شان از قلمرو مادی فراتر می رود و پدیده های غیر مادی را نیز شامل می شود . آیین ها و مراسم هر کدام کارکردهایی را بر دوش خود دارند و صرفا شعائر اجتماعی محض نمی باشند . برای مثال آیین های کهنی چون جشن سده و یا مهرگان علاوه بر شکل جشنی خود ، کارکرد همبستگی اجتماعی نیز دارند .
دوم : کارکردها در یک تقسیم بندی مهم به کارکردهای آشکار و پنهان تقسیم می شوند . برای مثال کارکرد آشکار یک چاقو بریدن چیزهای سختی است که با دست امکان برش ندارند اما زمانی که آدمی در معرض تهدید قرار می گیرد وسیله دفاعی بشمار می رود و چه بسا که حتی با آن متعرضی را به قتل برساند که این وجه از کارکرد چاقو در واقع کارکرد پنهان آن است . با این تعریف همه پدیده های مادی و معنوی دارای کارکردهای پنهان و آشکار هستند .
سوم : نکته مهم قضیه از اینجا شروع می شود که زمانیکه کارکرد پنهان یک پدیده بر کارکرد آشکار آن غالب می شود انحطاط صورت می گیرد . برای مثال یک لباس علاوه بر آن که کارکرد آشکار تن پوشی را بر عهده دارد کارکرد های پنهان : زیبایی ، تشخص ، تفاخر ، تظاهر و ... را نیز بهمراه دارد . زمانیکه هر کدام از کارکردهای پنهان لباس بر کارکرد آشکار آن پیشی بگیرد انحراف و انحطاط صورت گرفته است .
چهارم : مثالهای زیادی را در حوزه های مختلف می توان برای این بحث آورد . پیشی گرفتن کارکردهای پنهان دستگاه موبایل ( عکاسی و تصویر برداری و ... ) بر کارکرد آشکار آن ( ارتباط تلفنی سیار )، پیشی گرفتن کارکرد های پنهان رسانه ها ( القائات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ) بر کارکرد آشکار آن ( جریان آزاد اطلاعات )، پیشی گرفتن کارکرد پنهان قوانین اجتماعی ( ایجاد نهاد های عریض و طویل مدنی ) بر کارکرد آشکار قوانین ( ایجاد نظم و هماهنگی اجتماعی ) ، پیشی گرفتن کارکرد پنهان سینما ( وجه تجاری و سیاسی و فیزیکی سینما ) بر کارکرد آشکار آن ( وجه هنری و زیبایی شناسی آن ) ، پیشی گرفتن کارکردهای پنهان نهاد حکومت ( انتخابات و احزاب و ائتلاف ها و بدست گرفتن قدرت ) بر کارکرد آشکار آن ( مدیریت کشور ) و .... از جمله مواردی است که در یک نگاه اجمالی می توان برای این بحث آورد . در هریک از این موارد ، انحرافی آشکار از کارکرد اصلی پدیده مورد نظر صورت گرفته است که بنظر می رسد در کشور ما میزان این انحراف از سایر کشورها در برخی از حوزه ها بیشتر است . بویژه در سطوح اجتماعی و فرهنگی و سیاسی . اگر از همین لحظه به همه رفتارهای عادی و روزمره خود دقیق شویم میزان این انحرافات را با شدت هر چه تمام احساس خواهیم کرد . برای مثال موبایل و یا خودکار و یا کامپیوتری که از آن استفاده می کنیم را در نظر بگیرید تا خرید ماشین و خانه ای که در آن سکونت داریم و محل سکونت و لباسی که پوشیده ایم و .... همگی از انحرافات صریحی حکایت دارند که نادیده شان می انگاریم .
پنجم : براستی آیا ما آدمهای منحرفی هستیم ؟
یکم : نوجوان که بودم عاشق دو قلم خوردنی بودم یکی مربای آلبالو و دیگری خیارشور . یک بار که خانه را خلوت یافتم سروقت یخچال رفتم و نصف شیشه بزرگ مربا را خوردم و زمانی دیگر بنا به شرایط پیش آمده نصف حلبی خیار شور را خوردم . بماند که سر هر دو تایش حسابی مواخذه شدم اما بدترین پیامد این ماجرا اشباع شدنم بود . طی این قضیه بد جوری حس اشباع شدگی به من دست داد بطوریکه الان خیار شور نمی خورم و مربا را هم هوس نمی کنم !
دوم : در اوایل قرن بیستم فرمالیست های ادبی روس به نکته ظریفی رسیدند و آن اینکه مخاطب در اثر اشباع و عادت نسبت به اثر بی توجه می شود در نتیجه یکی از کارکردهای مهم ادبیات را بیگانه سازی و یا آشنایی زدایی دانستند و گفتند با ایجاد تغییراتی در فرم اثر می توان به این بیگانه سازی و یا آشنایی زدایی رسید تا توجه مخاطب را نسبت به اثر بیشتر کرد این دیدگاه بیش از پنجاه سال بر ادبیات حاکم گشت و حتی اغلب نظریات پست مدرنیستی بگونه ای بنیانشان را بر این دیدگاه نهاده اند و حتی ایده برجسته سازی زبانی در حوزه زبانشناسی نیز متاثر از این اندیشه های فرمالیست های ادبی بود . این دامنه تاثر نشانگر اهمیت یافته های شکل گرایان ادبی است که هنوز هم با قوت هر چه تمام مورد توجه علوم مختلف است .
سوم : بعد از گذشت اینهمه سال از آن نظریه ها در کشور ما اصحاب رسانه و تبلیغات هنوز راهی غلط و تجربه شده را می پیمایند و آن اشباع سازی مخاطب در هر زمان ممکن است بویژه آنکه غالبا این تلاشها سمت و سویی مذهبی نیز دارد که نتیجه آن پیشاپیش قابل حدس است اشباع شدگی مخاطب . این تلاشهای افراطی و البته نا صحیح در همه عرصه های تبلیغاتی قابل مشاهده است . از نوشتن آیه قران بر روی پایه های پل و پشت شیشه های اتوبوس شرکت واحد گرفته تا پخش نماز جماعت بعد از اذان مغرب در همه شبکه های تلویزیون و عرضه رایگان کتاب های مذهبی در اتوبوس های شرکت واحد - که معمولا کسی آنها را نمی خواند - و .... که همه این تلاشها جدای از هزینه های مالی شان هزینه فرهنگی دیگری نیز دارند و آن اشباع سازی مخاطب است . این آقایان که عاری از خلاقیت های تبلیغاتی هستند عوض آشنایی زدایی و بیگانه سازی مخاطب با موضوع ، با این کارهای ظاهر فریبانه اتفاقا موجب اشباع شدگی مخاطب می شوند که بسیار نگران کننده است .
بعضی وقتها بعضی از آدمهای با مزه ای که فکر می کنند زرنگ هستند کار هایی را می کنند - که گرچه بلاهتشان را بیشتر می نماید تا زرنگی شان را ،اما - نا خواسته اسباب تفریح کسانی را که فاقد تفریحات سالمند و بدبختانه نکته سنج ، فراهم می آورند . قصد ملانقطی بازی را ندارم اما باز هم حکایت شعور هست و اهانت . به این چند مورد دقت کنید شمال هم حتما ککتان می گزد :
یکم : تیزر ویلای بهارستان در تمام نقاط ایران را لابد که دیده اید اگر ندیده اید امشب نگاه کنید چون هر شب بعد از غذا و قبل از غذا به کرات پخش می شود . قصد نقد تیزر را ندارم . اما توجهتان را به یک نکته بسیار ظریف جلب می کنم . بعد از بر شمردن مزایای بیشمار این ویلاها ، در انتهای تیزر آقا از خانم می پرسد: " نمره اش چنده؟ " و خانم هم می گوید : " نمره اش که بیسته ! " و تیزر تمام می شود . اما در یک نگاه دقیق متوجه می شوید که سازنده محترم تیزر یا سفارش دهنده محترم آن برای صرفه جویی در زمان ولو به اندازه یک ثانیه ( که گاه در باکسهایی به پانصدهزارتومان هم می رسد ) قبل از اینکه خانم جواب آقا را بدهد صدای خنده حضار شروع می شود و جواب خانم زیر شلیک خنده گم می شود چون اگر منتظر جواب خانم می شدند می بایست زمان یک یا دو ثانیه دیگر هم طول می کشید و این یعنی در هر نوبت پخش پانصد هزار تومان هزینه ، که در نتیجه مجبور شده اند صدای خنده را روی جواب خانم بیاورند و نتیجه خیلی مضحک در آمده و البته نادیده شمردن مخاطب !
دوم : جند وقت پیش داشتم آوازی از استاد شجریان را در چهارگاه در یکی از فواصل برنامه ها در تلویزیون گوش می دادم که ناگاه متوجه چیز عحیبی شدم و آن اینکه حس کردم قواصل آوازها منطقی نیست و از آنجاییکه آن آواز را زیاد گوش داده بودم تمامی تحریرها و فواصل و حتی نقس کشیدن های استاد را بخوبی بیاد داشتم . پس از اندکی متوجه شدم که قواصل آوازها را در تلویزیون آقایان ادیت مجدد کرده اند و این از پرش آمبیانس های آن بخوبی مشخص بود . از سر کنجکاوی با یکی از دوستان پخش تماس گرفتم و ماجرا را پرسیدم و او نیز گفت که این آوازها را همینطوری از تامین پخش برنامه تهران گرفته اند . و تازه یادم افتاد که ماجرا چیست . آقایان برای اینکه ترانه و یا آوازی را به اندازه میانبرنامه هایشان کنند ادیت مجدد کرده اند و حتی فواصل نفس گیری آواز را هم کم کرده اند غافل از اینکه فواصل در آواز سنتی مثل خود آواز است و سکوت عین صداست . باز هم احساس توهین و تحقیر کردم .
سوم : بدتر از آن را موقعی احساس کردم که دیدم به اذان ماندگار و جاودانی موذن زاده اردبیلی هم رحم نکرده اند و به فواصل آن نیز دست زده اند تا اذان کوتاه شود و زودتر به پخش تیزرهایشان بپردازند . و چقدر هم ناشیانه !
چهارم : گاه حتی این توهین به شعور را در خبر رسانی هم بوضوح می بینیم . مواقعی در سال هست که موضوعی در کشور اپیدمی می شود مثل خشکسالی و صرفه جویی در آب ، یا بحران اقتصادی و یا صرفه جویی در برق و گاز و غیره . در اینگونه مواقع است که دفاتر خبری تلویزیون در خارج از کشور بسرعت شروع به تهیه خبر در این زمینه می کنند تا برای مخاطبان همذات پنداری ایجاد کنند که بله در کشوری مثل ایتالیا هم بحران اقتصادی وجود دارد و یا در آلمان هم بحران بیکاری وجود دارد و یا در انگلستان هم بحران آب و گرانی خدمات آبرسانی وجود دارد . این صحبت ها حتی اگر درست هم باشد ارائه شان بشدت ناشیانه است و احمق پنداشتن تماشاگر .
این تردستی ها جدای از این که بی احترامی به شعور تماشاگر است نوعی شیرین کاری رسانه ای نیز هست . که اگر واقعا دقیق شویم و کاری کارشناسانه انجام دهیم آمارشان زیاد می شود . مطمئنم خود شما چند مورد از این شیرین کاری ها را بخاطر دارید . امیدوارم بدون اینکه احساس پوچی فلسفی بهتان دست بدهد چند مورد را بخاطر بیاورید .
یکم : خدمت که بودم همسنگری داشتیم که در نوع خود اعجوبه بود . این آدم استعداد عجیبی در رنگ کردن مردم داشت و بشدت در اینکار هم موفق بود . ابتدا که متوجه شد من علاقمند سینما و این حرفها هستم خودش را علاقمند سینما نشان داد و کارگردان تئاتر و نویسنده و ... جا زد اما آن موقع ها که من بشدت بنیادگرا بودم به کارهایش گیر دادم و با با ملانقطی بازی مچش را باز کردم و دیگر بی خیال این مباحث شد . اما این فقط یکی از علاقمندهای این آدم بود . پس از چندی اعلام کرد که قبلا بسیجی بوده و البته فرمانده گردان ، و چه خاطرات کشکی که از شبهای عملیات تعریف نمی کرد و خلق الله هم ساده لوحانه گوش به حرفهایش نمی سپردند . یکروز که کفرم از این رندبازیهایش درآمده بود در جمع گفتم که حالا که بقول خودش بیست ماه جبهه دارد چرا گواهی نمی آورد تا ترخیص شود چون بابت هر یکماه بسیجی دوماه خدمت محاسبه می کردند . اما این بشر از رو نرفت و داستانی دیگر سر هم کرد که آن هنگام در بسیج یک ماشین چپ کرده و موجب مرگ یکنفر هم شده و بخاطر اینکه هنوز دادگاهش تمام نشده در نتیجه به وی تسویه حساب نمی دهند ! خلاصه این آدم بشری نبود که با یکی دو سوال از رو برود بلافاصله با ذهن خلاق خود دروغ ترو تمیز دیگری سر هم می کرد . خلاصه این بابا با این کارهایش بطور حیرت انگیزی رشد کرد و در همان چند ماه اولیه خدمت مدارج عالی را طی کرد و به جاهایی رسید که حتی فرمانده تیپ هم از او حساب می برد و او با طیب خاطر و رها از هر دستوری خدمت می کرد و خوش می گذراند . از لباس شخصی و ماشین و موتور شخصی گرفته و خروج های بدون برگه و پاپوش دوختن برای این و آن و .... که ناگهان ورق برگشت و یکی از فرماندهان عقیدتی به وی گیر داد و سابقه اش را در آورد و از جاهای مختلف استعلام کرد و آخر سر نتیجه افتضاح باری برایش رقم خورد و همه سوابقش جعلی از آب درآمد . اما از آنجا که خوش شانس هم بود از دانشگاه آزاد قبول شد و از چنگ فرمانده فرار کرد و ...
دوم : من بعد از ظهرها معمولا نمی خوابم اما اگر بخوابم سنگین می خوابم و بیدار هم بشوم عصبی و منگ می شوم . یکروز که اتفاقا خوابیده بودم تلفن زنگ خورد و یکی از دوستان گفت که یک نفر آمده و بشدت اصرار دارد تا مرا ببیند . از چند و چون ماجرا پرسیدم گفت که فردی عاشق سینماست و اصرار دارد تا تهیه کننده یا کارگردانی را ببیند و کار واجبی با او دارد . خلاصه دوستان جلسه گذاشته بودند و مرا بعنوان اینکاره دعوت کرده بودند . با اخم و تخم رفتم جلسه . مردی بود خوش صحبت که می خواست فیلمی بسازد . هر قدر از وی می خواستم توضیح بدهد که چه کمکی از من بر می آید طفره می رفت . در نهایت از وی خواستم بگوید که چه می خواهد بکند و یک جمله بیشتر نفهمیدم و آن اینکه می خواهد فیلم بسازد و دو خانم را هم بعنوان بازیگران فیلم همراهش آورده بود . ابتدا فکر کردم در مرحله پیش تولید است و از من در خواست همراهی در تولید را دارد اما وقتی که پیش رفتیم دیدم این آدم اصلا اینکاره نیست و فقط هوس کرده تا فیلم بسازد آن هم در مورد امام زمان و مسجد جمکران و ... باز هم بردباری بخرج دادم و داستان را پرسیدم و چند خط بی ربط به هم و عاری از هرگونه ساختار اولیه درام را بعنوان داستان توضیح داد که بعدا قرار است یکی را پیدا کند که فیلمنامه آنرا بنویسد تا بعد یک نفر تهیه کننده را پیدا کند تا سرمایه گذار باشد تا وی بصورت هوسی فیلمش را آنهم سینمایی بسازد !!! من که عصبانیت بد خوابی را هم داشتم احساس توهین کردم و با وی درگیر شدم و بابت توهینی که به من و دوستان کرده بود مشاجره سختی را آغاز کردم که او هم کم نیاورد و جلسه بدل به مشاجره ما شد و در این مشاجره ها معلوم شد ایشان تا چندی قبل در زندان بودند و توبه کرده اند و حالا هم می خواهند کار هنری و فرهنگی کنند و باقی قضایا . جلسه با تهدید و رجز های ایشان به اتمام رسید و البته روشن شدن این نکته که چه کسانی پشت این آقا هستند . بعد از جلسه خستگی بود و عذرخواهی دوستان از من و بدخوابی عصرگاهی .
سوم : دوره کارشناسی استادی داشتیم که می گفتند دکترایش را از آمریکا گرفته اما بشدت بیسواد بود و این برای من و یکی از دوستانم که در انتهای کلاس می نشستیم محرز بود . بیسواد که می گویم نه اینکه اینترنت نمی خواند و در معرض آخرین یافته های جامعه شناسی نبود بلکه واقعا بیسواد بود . بطوریکه در یکی از کلاسها نیچه را نتیجه خوانده بود و اصرار هم داشت که این درست است ! یکروز در کلاس ما یکی از دوستان کنفرانس می داد و مبحث به فئودالیزم کشیده شده بود که این حضرت بناگاه به دانشجوی در حال سمینار فرمان ایست داد و از کلاس پرسید که فئودالیسم یعنی چه . هریک از دوستان چیزی گفتند : یکی نظام ارباب رعیتی ، دیگری نظام زمینداری ، آن دیگری دوره ای از تاریخ که اربابان نظام تولید را در اختیار داشتند و ... که در مجموع همه اینها درست بود اما استاد محترم با " نچ " محکم خود همه این نظریات را وتو می کرد . من و دوستم که ساکت بودیم حساس شدیم که نکند تعریف تازه ای برای فئودالیسم آمده که با آنچه که تاکنون می دانستیم فرق می کرد . استاد در نهایت که هیچکدام از جوابها را نپسندید مختصری در باب مذمت دانشجویان صحبت کرد که چرا دانشجویان تحقیق نمی کنند و یک سوال به این سادگی را نمی توانند پاسخ دهند ، بعد خود شروع کرد به تعریف فئودالیسم و گفت که فقط یک کلمه معنی دارد و آن " سرمایه داری " ! و بناگاه پچ پچی در کلاس راه افتاد که آدم می بایست خیلی کند ذهن باشد تا معنی آنرا نفهمد و یکی از دانشجویان که اعتراض کرد باز استاد مربوطه بر معنای خود پافشاری کرد و نهایتا برای ما تاسف عمیق برجای ماند با سوالی که برای من در ذهنم شکل گرفت : آیا او واقعا مدرک دکترا داشت ؟
چهارم : اخیرا که ماجرای مدرک دکترای آقای کردان مطرح شد شوکه نشدم ، تعجب نکردم ، لب حیرت به دندان نگزیدم چون از بچگی در جامعه ای بزرگ شده ام که براحتی آب خوردن دروغ تحویل هم می دهیم و قبح دروغ گفتن - که گناهی کبیره در دین ماست - از سایر فروعات مانند ریش تراشیدن کمتر است . اما هر بار که این اتفاقات می افتد حس می کنم به شعورم توهین شده است . و این را هیچگاه نمی توانم تحمل کنم حتی اگر از بچگی هم توهین شده باشد .
یکم : درست یادمه . تیرماه سال ۶٠ بود که پدر تصمیم گرفت خانه قدیمی مان را بکوبد و خانه جدیدی درست کند . در یک روز گرم تابستانی اثاث کشی کردیم و خانه قدیمی بدست بیل و کلنگ سپرده شد و چندین ماه طول کشید تا خانه جدید درست شود . خانه جدید مان بر اساس نقشه مهندسی مصوب شهرداری ساخته می شد و در آن اتاقهای زیادی طراحی شده بود و ما که نوجوان بودیم خوشحال از داشتن اتاق مخصوص بخود بودیم . خانه ساخته شد و بر خلاف انتظار ما نه تنها اتاق برای ما بچه ها اختصاص نیافت ، بلکه حتی اتاق هم کم آمد . این اتفاق دلایل زیادی داشت و یکی از دلایل تخصیص مساحت زیادی به راه پله ای بود که قرار بود در آینده طبقه دوم ساختمان ساخته شود . والدین دور اندیشی کرده بودند و بر خلاف نقشه مصوب شهرداری فونداسیون خانه را مناسب دو طبقه در نظر گرفته بودند و بر این اساس چند متری را هم به راه پله و پا گرد اختصاص داده بودند اما چون توان مالی شان برای یک طبقه برآورد شده بود در نتیجه با اتمام کارهای داخلی ساختمان به خانه جدید اثاث کشی کردیم و مقرر شد تا در یکی دو سال آتی طبقه دوم ساخته شود تا فضای بیشتری در اختیار داشته باشیم و این برای ما که بد جوری دماغ سوخته شده بودیم قدری التیام درد بود و تازه به این دل خوش بودیم که عوض یک اتاق ، یک طبقه را در اختیار خواهیم داشت !
چند سالی گذشت و بحران تیرآهن بوجود آمد و شرایط ساخت مسکن سال به سال بدتر شد و پدر نیز حوصله ساخت و ساز مجدد را از دست داد . گذشت و گذشت تا به امروز . و نشان به آن نشان که هنوز هم خانه پدری مان یک طبقه است و همان فضای قابل توجه نیز همراه با پله های نیم طبقه بلا استفاده مانده و طی این بیست و هشت سال ، خانه از داشتن فضایی نسبتا بزرگ محروم ماند .
دوم : چند سال پیش مستندی از فرش آذربایجان را برای یک شرکت خارجی بزرگ که نمایندگی فرش ایرانی را آن سوی آبها بر عهده داشت می ساختم و طی آن با نماینده شرکت که در واقع صادر کننده ایرانی این فرشها بود و غالبا هم خارج از کشور اقامت داشت راهی شهرستانها و دهات مختلف منطقه می شدیم و از مراحل تولید فرش ایرانی تصویربرداری می کردیم . این فرد که خود آشنا به امور اقتصادی بود هر از گاهی مواردی از مشکلات اقتصادی ما را در صادرات فرش و چگونگی خروج بازارهای جهانی از دست تجار ایرانی توضیح می داد . در یکی از این شهرستانها به نمونه جالبی برخوردیم که ذکر آن خالی از لطف نیست .
یکی از فرش فروشان یکی از شهرستانها چند ماهی می شد که نزدیک به دویست تخته فرش را با قیمت مثلا صد هزار تومن خریده بود و پس از چند ماه قیمت فرش پایین آمده ، و همان فرش ها در بازار مثلا هفتاد هزار تومن خرید و فروش می شد . این جناب چند ماهی می شد که همه آن فرشها را نگه داشته بود تا دوباره وضع بازار برگردد و حداقل به قیمت خریدش بفروشد . نماینده شرکت ابتدا به من این مسئله را ذکر کرد و سپس بصورت نمایشی از وی درخواست خرید همان فرشها را مثلا به قیمت هشتاد هزار تومن نمود که ایشان دوباره امتناع کرده و گفتند که نمی توانند زیر قیمت خرید بفروشند چون ضرر می کنند . نماینده شرکت برگشت و به من توضیح داد که تفکر اقتصادی ما اساسا با تفکر اقتصادی غربی از این جهت متفاوت است و این نمونه بسیار کوچکی از چرخه بازار سنتی ما است چرا که این آقا می توانستند در همان ماههای اول فرش ها را زیر قیمت خرید بفروشند و سرمایه راکد خود را در بازار به گردش در بیاورند و طی یکی دوماه همه ضرر خود را جبران نمایند در حالیکه با این رکود سرمایه نه تنها معلوم نیست به قیمت خرید بفروشد بلکه از سود گردش سرمایه این چند ماهه هم محروم بوده است . در جا بیاد چند متر فضای مرده و بلااستفاده خانه پدری افتادم .
سوم : در خبرها آمده بود که اقتصاد ما مصون از سونامی اقتصادی غرب است و این بحران مالی و تجاری غرب تاثیری در بازار و بورس ما ندارد . خدا وکیلی با این اقتصاد جزیره ای و سنتی ما ، اساسا داشتن انتظار تاثیر از اقتصاد جهانی انتظار بجایی است ؟
پی نوشت : مقاله پیشین ام را ( نقد نمایشنامه مرگ و دوشیزه دورفمان ) که نخواندید. لااقل مقاله جدیدم را که نقد نمایشنامه خرده جنایات زنا شوهری است و در سایت آتی بان منتشر شده بخوانید و نظر بدهید .






